تبلیغات
realy_love
realy_love

سلام

سلام من به خدا نیستم و  وقت نمی کنم اما از ماه دیگه روز های جمعه داستان یاسمن یاس من بود و روز های سه شنبه یک نفر با چهار اسلحه رو برای شما می گذارم قول می دم  Smiley



نوشته شده توسط نویسنده گمنام
تاریخ دوشنبه 12 تیر 1385 و ساعت 08:07 ق.ظ

|+| نظر ها ()

http://realy_love.mihanblog.com

فرانک مشغول خوردن غذا بود با شنیدن حرف جوانا به ظرف او نگاهی انداخت سپس مگس را برداشت و به طرفی پرت کرد

¾   خوب دیگه نیست ببین جو سعی کن بفهمی اینجا بستن یا شهر های عالی و درجه یک نیست ما گاهی مجبوریم در بدترین شهرها گند ترین غذاها رو بخوریم من یه بار به سرم زد این کارو ول کنم و برم تو کشتی کشتی دچار توفان شد ناخدارو اب برد و کسی نمی دونست ما دقیقا کجاییم شش ماه توی کشتی بودیم سفرمون قرار بود یه سه تموم بشه تا سه ماه اذوقه داشتیم موش رو که می دیدم نمی تونستیم بپزیمش چون امکان داشت دیگران اونو ببینن و بخاطر یه موش مارو بکشن جسد های افراد مرده بدون یه پا یا یه دست به دریا فرستاده می شد چرم هم خوردیم سوسک هم خوردیم تا زنده بمونیم از گرسنگی مردن نه جالب بود نه افتخار امیز و من یک ماه حسرت یه تیکه گوشت با مقداری لوبیا داشتم  حتی توی ظرفی کثیف و پر از مگس بعدش تصمیم گرفتم که دوباره کاره قبلیم را انجام بدم خوب حالا غذاتو بخور

جوانا که تحت تاثیر حرف های فرانک قرار گرفته بود با ولع شروع به خوردن غذا کرد هر دو غذاهایشان را تمام کرده بودن فرانک به سمت مغازه دار رفت و چند بسته سیگار از او خرید سپس از انجا خارج شدند

نیم ساعت از رفتنشان نگذشته بود که فرانک بسته سیگار را در اورد یکی در دهان خود گذاشت کبریت را با ریشش روشن کرد و شروع به پک زدن سیگار کرد سپس سیگاردیگری را با سیگار خود روشن کرد و به دست جوانا داد

¾   اخه من سیگاری نیستم

¾   بکش پسر مجبوری بکشی راه ما طولانی و بدون هیچ توقفی برای رفع خستگی نیاز داری اما وای به حالت که در روز بیش از پنج تا بکشی با دست خودم خفت می کنم عمو سام من ازبس می کشید یک بار که مجبور شد دنبال یک جیب بر کنه یه دفعه نفس کم اورد و مرد

¾   او شروع به کشیدن سیگار کرد به یاد بچه گیش افتاد وقتی که پدر بزرگش به خانه شان امده بود و او به پدر بزرگش که در حال پیپ کشیدن بود با تعجب نگاه می کرد یک بار به پدر بزرگش گفت

¾   به من هم می دید؟

¾   عزیزم این مال بزرگتراست

¾   خوب من هم بزرگم

¾   اوه بله درسته

سپس به او یاد داد که چطور باید پیپ بکشد ببین دود رو می دی تو و می دی بیرون اول نمی توانست اما بلاخره یاد گرفت او همیشه استعداد و پشتکارعجیبی در یاد گیری داشت اما از دود لذت نبرد و دیگر نکشیده بود شروع کرد به کشیدن سیگار. سه سیگار کشیده بود ساعت ها حرکت کرده بودن بلاخره صبر جوانا تمام شد

¾   فرانک من حوصلم سر رفته

¾   خوب؟

¾   یه کاری بکن مرد

¾   می خوای برات اواز بخونم؟

¾   اره

¾   خفه شو

¾   نه جدن برام بخون

¾   باشه (اوهم ،اوهم) من یه گاو چرونم ،من یه گاوو چرونمممممم که گاو هارو گیر می ندازه رام می کنه تیر می زنه خطا نمی ره...

¾   می شه یه شعر دیگه بخونی؟

¾   چه جور شعری؟

¾   رمانتیک

¾   من بلد نیستم خودت بخون

¾   من؟

¾   اره

¾   چگونه می توان به یاد اورد که عشق من به تو از کی شروع شد؟*** من حتی زمان تولد خود را نیز از یاد بردم*** زمانی که تو را دیدم درست در همان لحظه مردم و متولد شدم ***انسانی مرد و عاشقی زنده شد*** او دگر خود را در دریای بی رحم و توفانی گذشته غرق نمی کند*** او در قطرات پاک و ارام چشمان تو غرق شده و خود را گم کرده*** دیگر هیچ مهم نیست دیگرغم معنا ندارد و گل زیبای ندارد*** تو با من باشی همه چیز مال من است*** چون همه زیبای ها در تو جاریست***و تو همه چیز را در قلب من جاری کردی*** قلب من دیگر جایی برای هیچ کس و هیچ چیز ندارد

¾   اوه....قشنگ بود مرد

جوانا به فرانک لبخند زد کمرش حسابی درد گرفته بود و هرچه جلوتر می رفتن از سر سبزی کاسته می شد

¾   ببینم قراره توقف بعدی مون کجا باشه؟

¾   هیچ جا

¾   چی؟

¾   ما تا شب هم که حرکت کنیم به شهر نمی رسیم شب اینجا استراحت می کنیم فردا ظهر می رسیم بعد دنبال همکارمون می گردیم یه روز اونجا استراحت می کنیم و بعدش می ریم

¾   ببینم پس شام چی؟

¾   اگر یه شکاری سر راه گیرمون امد که هیچ اگر نیومد امشب دیگه شام نداریم

یک ساعت گذاشته بود جوانا به اطراف نگاه می کرد شاید خرگوشی پرند ه ای ببیند و شکار کند اما ان دو به جای عاری از گیاه رسیده بودن و فقط خار بود و خار کدام حیوان احمقی در چنین جای زندگی می کرد؟(بوف،بوف) صدای هفت تیر فرانک او را به خود اورد

¾   هاهاها جو زدمش امشب شام خوبی دایم پسر خیلی دراز بود درست خودش رو قایم نکرده بود

¾   چی رو زدی

فرانک با انگشت به زمین و پشت سنگی اشاره کرده بود در انجا چیزی نبود جز جسد مار بزرگ  و نسبتا درازی

جوانا با اینکه جواب را می دانست پرسید

¾   فرانک این مار به چه دردی می خوره؟

¾   به همه درد زهرش برای کشتن پوستش برای کمربند گوشتش برای خوردن و استخوانش برای هدیه دادن به دوستای خوش رنگ و رو مون

¾   دوستای خوش رنگ و رو ؟

¾   منظورم سرخ پوستاست

¾   اونا وحشی هستن؟

¾   نه نیستن حد اقل از ما وحشی تر نیستن و خیلی مهربون و باهوش هستن اگه بهشون احترام بزاری دوستای خوبی هستن ولی اگر احساس خطر کنن مثل من و تو می کشن

دیگر خورشید در حال غروب بود و جوانا انقدر غر زد تا فرانک پذیرفت در انجا استراحت کنند فرانک چاقو بزرگی از خورجینش در اورد و چند خار بزرگ را کند کنار هم گذاشت گوشت مار را تکه تکه کرد با چاقوی ضریف و جیبی اش زهر مار را گرفت و در بطری کوچکی ریخت  استخوان هایش را در نخی فرو می کرد و قتی کارش تمام شد دو سر نخ را به هم گره زد ووارد خورجینش کرد با کبریت خارها را اتش زد و شروع به کباب کردن گوشت مار کرد وقتی مار کاملا پخته شد نصف ان را به جوانا داد تا بخورد

¾   فرانک من گوشت مار دوست ندارم می دونی من تا حالا از این جور چیزا نخوردم

¾   خوب همیشه در زندگی یه اولین دفعه ای و جود داره گوشتش بد نیست

سپس شروع به خوردن گوشت مار کرد حق با فرانک بود گوشت مار زیاد هم بد نبود و جوانا به یاد اورد که الان ساعت هاست که چیزی نخورده فرانک چند خار دیگر کند و بر درون اتش انداخت سپس یطری کوچکش را از جیبش در اورد و چند جرعه نوشید سپس به دست جوانا داد جوانا هم جوره ای نوشید از فرانک تشکر کرد بطری را به او پس داد و به خواب رفت فردا صبح فرانک او را تکان داد تا از خواب بیدار شود به یاد خواب که دیده بود  افتاد و ان را  برای فرانک تعریف کرد فرانک از ته دل قهقه زد بلاخره به شهر مورد نظر رسیدن شهر کوچکی بود که به نظر می رسید در حال توسعه است فرانک وارد مغازه ای شد مغازه دار مرد چهار شانه و قوی هیکلی بود ولی چهره شاد و مهربان داشت و در حال صحبت با چند خانم بود انها خرید هایشان را کرده بودن و تنها دلیل بودنشان در ان مغازه صحبت با او بود ظاهرن او داشت برایشان جک تعریف می کرد و همه با هم شروع به خنده کردند وقتی متوجه ورود ان دو شد جلو امد و با فرانک دست داد

¾   هی سلام فرانک

¾   سلام فرد چطوری رفیق

ممنونم خیلی وقت که ندیدمت وبه جوانا لبخند گرمی زد

¾   فرانک این اقا کیه؟ سپس دستش را برای دست دادن با جوانا دراز کرد ان دو باهم دست دادن

¾    دوست من این جو است جو این فرده

¾   خوب فرانک چی شد یاد ما کردی؟

¾   دنبال مارچلو می گردم

¾   ازش خبر داری

¾   اره

¾   اینجاست الان می خواستم مغازه رو تعطیل کنم

¾   چرا؟

¾   قراره با یه پسره که پول مارچلو رو تو قمار نداده دوئل کنه  

¾   اون کم عقل کله پوک کیه که می خواد با اون دوئل کنه؟

¾   یه پسره اسمش جانه

¾   ببینم تابوت سفارش داده؟

¾   فرد رو به خانم ها کرد خوب خانم ها شما برای دیدن دوئل نمیاید؟

¾   تو می ری؟

¾   اره

¾   پس ما هم میایم



نوشته شده توسط نویسنده گمنام
تاریخ دوشنبه 28 فروردین 1385 و ساعت 05:04 ق.ظ

|+| نظر ها ()

http://realy_love.mihanblog.com

او منتظر خداحافظی فرانک بود اما فرانک به خواب فرو رفته بود جوانا ملافه ای بر روی فرانک انداخت او همیشه با مردانی تمیز و جلتنمنی نشیت و برخواست کرده بود اما احساس کرد هیچ مردی را به اندازه ائ او جذاب و دوست داشتنی ندیده بود او به ظاهر فرانک یا بوی تند عرق اهمیتی نمی داد پاتریک مردی بد که اکثرا لباس رسمی می پوشید یا جرج همیشه بوی بهترین اتکلون ها را می داد اما ان دو کثافتی بیش نبودن از به یاد اوردن ان دو نفر بغض گلویش را گرفت اما ان دو اصلا مهم نبودن نمی خواست حالش را با فکر کردن به گذشته خراب کند سوار اذرخش شد و به یکراست به سمت خانه اگنس رفت در زد اگنس در را برای او باز کرد

¾   سلام اگنس

¾   سلام جو منتظرت بودم

¾   متشکرم اگنس

¾   جو؟

¾   بله؟

¾   اگه می شه دفات بعدی سعی کن کمی زود تر بیای چون من به جوانی قبل نیستم و نمی تونم زیاد بیدار بمونم

¾   باشه اگنس شب بخیر

¾   شب بخیر

جوانا در اطاقش را باز کرد نیم نگاهی در اینه به خود انداخت صورتش گل انداخته بود چشمانش از خستگی قرمز شده بود لباسش را در اورد لباس خواب پدرش را بر تن کرد  خود را بر روی تخت انداخت و بلافاصله به خواب رفت خواب بسیار احمقانه ای می دید خواب دید ه او در دشت سر سبزی نشته و دارد علف می خورد فرانک کمندی انداخت و او را گرفت! سپس پاپیونی به گردن او کرد و او را به جسی هدیه داد جوانا فردا صبح دو دقیقه تمام در تخته خوابش نشسته بود و به خواب دیشبش می خندید و سعی می کرد جز به جز خواب را در ذهنش نگاه دارد تا در اولین فرصت برای فرانک تعریف کند  صدای اختار امیز شکمش به او یاد اوری کرد که الان وقت صبحانه است لباسش را عوض کرد این بار لباس سیاه رنگ و شیکی از پدرش را پوشید به سمت اینه رفت موهایش به هم ریخته شده بود شانه ای به موهایش کشید ابی به صورتش زد صدای شکمش برای دومین بار اختار میداد سپس از در خارج شد صدای افتادن کسی از پله ها امد جوانا به سوی پله ها دوید جسی از پله ها افتاده بود  و لنگه کفشش چند پله بالاتر بود همه افراد حاضر نگران بودن اگنس به سوی جسی دوید اما با تعجب دیدن جسی شروع کرد به  قهقه زدن

¾   نگران نباشید من حالم خوبه

 جوانا لنگه کفش جسی را برداشت و به سمت جسی رفت جسی بجای انکه دستش را برای گرفتن ان دراز کند پایش را کمی بالا برد همه افراد حاضر یک صدا گفتن

¾    اوووو لالالا

جوانا کفش جسی را به پایش کرد دست او را گرفت و از زمین بلندش کرد همه دو باره به سوی سالن غذا خوری بازگشتن

¾   متشکرم

¾   خواهش می کنم

¾   راستی چی شد که افتادی

¾   تعادلم رو از دست دادم

¾   شما دیشب واقعا زیبا رقصیدید حالا می فهمم چرا تا من وارد اطاق شما شدم شما عکس العمل شدید نشون دادید درسته؟

¾   دقیقا

ان دو به در سالن غذا خوری رسیدن جوانا ایستاد و دستش را جلو برد به نشانه اینکه اول شما جوانا با لبخند از او تشکر کرد هر دو با کمال تعجب فرانک  را دیدن که مشغول خوردن صبحانه بود جوانا به سمت فرانک رفت جسی هم دنبال او حرکت کرد

¾   هی جو چطوری رفییق ممنون که دیشب رسوندیم اومدم با هم صبحانه بخوریم

¾   کار خوبی کردی فکر می کردم حداقل تا لنگه ظهر بخوابی

¾   اوه سلام جسی چطوری؟

¾   ممنونم فرانک

برای جوانا جالب بود که جسی مانند یک دوست با فرانک صحبت می کند و هر دو با هم صمیمانه دست دادن بر روی میز دو صبحانه دیگه هم وجود داشت خوب من از قبل برنامه ریزی کردم

¾   مرسی فرانک

¾   اره ممنون رفیق

خوب جو من دیگه می خوام امروز حرکت کنم ما خیلی راه داریم مایل ها سوار بر اسب میری تا یه دسته گاو یا اسب پیدا کنی بعدش اگه خوشانس باشی سالم می رسونیشون و اگه نه زحمت دوماه تو از بین رفت

¾    اوه چه زود می خواید برید؟

¾   اوه اره

¾   کی بر می گردید

¾   می دونی که مشخص نیست

دلم برای هر دو شما تنگ می شه سپس لپ هر دو را کمی کشید

¾   دل من و فرانک هم برای تو تنگ می شه مگه نه فرانک

 فرانک که دهانش پر بود با سر تایید کرد سپس لقمه اش را قورت داد

¾   خوب مرد صبحانه ات رو سریع بخور و برو وسایلت رو جمع کن تا راه بیوفتیم

هر سه صبحانه را تمام کردن جوانا تمام وسایلش را برداشت سپس از پله ها پایین امد و دنبال اگنس گشت او داشت مایکل را بخاطر اینکه بر روی بلوز سفید رنگش سس ریخته بود سرزنش می کرد

¾   اگنس؟

¾   بله جو ؟

¾   من دارم می رم

¾   اوه جدن ؟

¾   بله

¾   از دیدنتون واقعا خوشحال شدم

¾   من هم از دیدنت خوشحال شدم پسرم

سپس از جیبش مقداری پول در اورد و مقداری هم به مایکل داد هی مایکل برو برای خودت یه بلوز بگیر که رنگش تیره تر باشه سپس چشمکی زد

¾   ممنونم جو

¾   خداحافظ و به اومید دیدار

ان دو با جوانا دست دادن جوانا فرانک را دید که به طرف او می امد

¾   اگنس من دارم می رم صبحانه بی نظیری بود

¾   خدا همراهت فرانک خواهش می کنم زیاد دعوا نکن

¾   اوه اگنس شما بهترین دوست مادرم بودید و من رو بی نهایت یاد اون می ندازید شما زن خوب وشریفی هستید

اگنس با لبخندی از او تشکر کرد هردو از انجا خارج شدن مایکل اسب هر دو را اورده بود فرانک دستی بر سر مایکل کشید

¾   خداحافظ مایکی  

¾   خداحافظ فرانک

((هی هاااا هی ها هی هااااا)) هر دو به راه افتادند ساعتی حرکت کرده بودن که به دشت بسیار سر سبز و وسیعی رسیدن

¾   اوه خدای من اینجا

¾   اره جو درست مثل بهشته اما ما فعلا کارای مهم تری داریم تا قدم زدن توی بهشت می دونی بهشت جای مرده هاست و ما هنوز زنده ایم پس فکره بهشت رو از سرت بیرون کن و با بدتر از جهنم بسوز و بساز

هردو خندیدن و به سرعتشان افزودن حدوده شش ساعت بدون توقف حرکت کردن تا به کاروان سرای کوچکی رسیدن

¾   خوب رسیدیم وقت غذاست

فرانک در کاروان سرا را باز کردن و وارد شدند کثیف به هم ریخته و پر از دود تمام افراد انجا داشتن سیگار و دو نفر پیپ می کشیدن  صاحب انجا جلو امد او شدت سرما خورده بود و اب بینی اش را با استینش پاک می کرد برای فرانک سری تکان داد فرانک با دست عدد دو را نشان داد مرد لحظه ای در اطاقی رفت و با دو ظرف یک پارچ و دو لیوان خاک گرفته و کثیف به سمت ان دو امد فرانک می خواست پولش را حساب کند ولی جوانا جلوی او را گرفت

¾   هی رفیق تو اگر اینجوری پیش بری ورشکست می شی ما مدت زیادی قراره با هم باشیم چون من تصمیم ندارم که دوست به این خوبی رو از دست بدم برای همین از این به بعد هر دفعه یکی از ما اون یکی رو دعوت می کنه قبوله؟

¾   باشه مرد  

جوانا چنگال را برداشت و به ظرف نگاه کرد مقداری لوبیا با تکه بزرگ گوشت کباب شده که بر روی گوشت یک مگس مرده بود

اوه خدای من اینجارو نگاه کن

۳۲ نفری که دیروز بازدید کردین چرا نظر ندادید؟



نوشته شده توسط نویسنده گمنام
تاریخ یکشنبه 27 فروردین 1385 و ساعت 02:04 ق.ظ

|+| نظر ها ()

http://realy_love.mihanblog.com

 ادامه داستان

نظر بدین!!

 

سه هفته گذشته بود و ساسان از یاسمن دور بود می خواستش دلش برای  همه چیز یاسمن تنگ شده بود نگاهش صدایش بوی عطر تنش گرمای دستانش دلش برای همه چیز تنگ شده بود شب ها خوابش را می دید روزها هم رویایش را با او بودن را در ذهنش می ساخت و لبخند می زد چقدر خوب بود که کسی هرگز رویا های او را نمی دید تولد خشایار نزدیک بود نیلوفر به ساسان زنگ زد و گفت

¾    می خوایم خشایارو سورپرایز کنیم طوری رفتار کن که انگار نمی دونی تولدشه باشه؟

¾    باشه حتما

¾    اوه اومد من باید برم خداحافظ

¾    خداحافظ

¾    حالا برای تولدش چی بگیرم ؟

¾    پر؟(پروین)

¾    بله؟

¾    ببین تولد خشی نزدیکه یه وقت به روش نیاریا می خواسیم سورپرایزش کنیم

¾    خوب چی لازم داره

¾    هیچی

¾    یه بلوز خوب و شیک

¾    سال پیش گرفتم

¾    اوم یه اتکولون براش بگیر

¾    دو سال پیش براش گرفتم

¾    یه ساعت چطوره؟

¾    اوممم....اره...فکر می کنم یه ساعت خوبه

 

¾    پر می شه تو بری برام بخری ؟

¾    اره اما چرا من؟

¾    خوب شاید یه وقت موقع خرید من رو ببینه تازه  فردا امتحان داریم و باید بشینم درس بخونم این حقیقت بسیار تلخی بود که ساسان افت تحصیلی داشت

¾     باشه می رم براش می خرم

سه روز دیگر روز تولد خشایار بود خشایار روز امتحان استرس داشت و در این مورد کوچک ترین اشاره ای نکرد خشایار بر عکس خیلی از پسر ها تاریخ جشن تولد و خیلی چیز های دیگر را به یاد داشت و این موضوع برایش بسیار مهم به شمار می امد و بعد از امتحان که با تقلب های بیشمار خشی و چشم غره های ساسان گذشت اخر ساسان تقلب نمی کرد از چهارم دبستان به بعد هرگز تقلب نکرد به خاطر یک اتفاق روزی که تقلب کرد ومعلم فهمید با این حال نمره املا او را بیست داد ساسان شگفت زده شد و به نزد معلم رفت

¾    من تقلب کردم

¾    بله می دونم

¾    خوب چرا به من صفر ندادید؟

¾    مگه تو تقلب نکردی که این نمره رو بگیری؟

¾    چرا همین طوره

¾    خوب اگه این نمره برای تو ارزش داره و حاضری بخاطرش به این کار دست بزنی من به تو می دم برای من فرق نمی کنه که چه نمره ای رو تو این لیست بنویسم اما چقدر افتخار می کردم اگر نمره خودت رو وارد می کردم حتی اگر یک می گرفتی بیش از هزاران بیست می ارزید ما قبل از این که بیایم مدرسه نفهمیدیم چرا میایم ما برای نمره نیومدیم برای یاد گیری اومدیم

¾    پس نمره برای چیه ؟

¾    برای اینکه بدونیم چقدر می دونیم

و از ان روز ساسان نمراتش کم بود اما ان ده برایش بیش ار ده تا بیست ارزش داشت ان نمره نمره ای خودش بود و این چیزی بود که ارزش داشتن داشته باشد خشایارکمی سرما خورده بود برای همین ده دقیقه مانده به زنگ اخر مادرش به دنبالش امده بود و هر دو به درمانگاه رفتند

زنگ خورد ساسان داشت فکر می کرد بهتر است با تاکسی برود چون حال خشایار نبود و پیاده روی مزه نمی داد به اطراف نگاهی انداخت یاسمن کمی ان طرف تر منتظرش بود به او نگاه نکرد و عکس عملی در برابر ساسان نشان نداد می دانست که ریسک بزرگیست امکان دارد یکی از معلمین متوجه شود به راه افتاد ساسان به ان طرف خیابان رفت و از ان طرف خیابان او را دنبال می کرد وقتی به اندازه کافی دور شدن یاسمن لحظه ای ایستاد به او لبخند زد و وارد خیابان فرعی شد ساسان خود را به او رساند

¾    سلام یاسمن

¾    سلام

¾    عزیزم اینجا چکار می کنی؟

¾    اومدم ببینمت کار بدی کردم؟

¾    چرند نگو این بهترین کار زندگیته  

¾    راستی می دونی تولد خشی نزدیکه؟

¾    اره حیف که من نمی تونم تو تولدش باشم

¾    خودت رو ناراخت نکن فردا یه جشن کوچولو براش می گیریم که تو هم باشی چطوره؟

¾    فکر خوبیه

¾     ساسان؟

¾    بله عزیزم؟

¾     میای یه کمی قدم بزنیم؟

¾    اوه...بله حتما

هر دو دست در دست هم به راه افتادن راه انگار بی پایان بود و این هر دو را خوشحال تر می کرد

¾    یاسمن؟

¾    بله؟

¾    دلم می خواد یه چیزی بگم

¾    چی؟

¾    من..خوب می دونی .. اوممم دلم برات تنگ شده بود

¾    منم همین طور می دونی ساسان همه در کنارم بودن فقط تو نبودی احساس می کردم که هیچ کس نیست فقط وقتی تو بامنی احساس تنهای نمی کنم

ساسان دست یاسمن را که در دست داشت نزدیک لبهایش برد و بوسید سپس بر روی قلبش گذاشت احساس کرد همان لحظه چیزی در وجودش متولد شد چه چیزی نمی دانست لااقل ان لحظه نفهمید ساعت ها راه رفته بودن چشم از هم بر نمی داشتن زمانش رسید دیگر باید می رفت اما او هنوز تشنه نگاه به چشم های او بود نمی خواست برود اما چاره ای نبود

¾    یاسمن عزیزم؟

¾    بله؟

¾    دیگه دیر شده باید بریم

¾    می دونم بعدا می بینمت

¾    تا اون موقع لحظه شماری می کنم 

یاسمن با لبخند زیبای از او تشکر کرد و رفت ساسان پنج دقیقه صبر کرد سپس او هم به سمت خانه رفت

¾    سلام ساسان

¾    سلام پر چطوری؟

¾    ممنون

¾    خوب امتحان رو چطور دادی؟

¾    ای.. بد نشد

¾    راستی یه ساعت براش خریدم سپس ساعت را به ساسان نشان داد

¾    اوم.. قشنگه درست مثل همیشه تو خواهر خوش سلیقه ای هستی

¾    اوه... جدن؟

¾    هیچ وقت به سلیقت شک نکن

¾    ممنونم

بقیه روز را کاملا علاف بود وبا دیدن تلویزیون و شکستن تخمه گذشت فردای ان روز چشم های خشایار برق عجیبی داشت و سعی می کرد خوشحالی خود را برای فردا نگه دارد و کاملا عادی رفتار کند روز کاملا عادی داشتن. فردا جمعه بود خشایار صبح به خانه ساسان امد

¾    هی ساسان سلام

¾    سلام

اندکی راه رفتن خشایار پرسید

¾    ساسان امروز چندومه

¾    هفدهم چطور؟

¾    همین طوری

چهره خشایار نا امید بود بقیه نقش شان را به خوبی بازی کرده بودن ساسان دلش کمی برای خشی سوخت اما می دانست اگر نقشه نیلوفر را بر هم بزند باید تاوان سنگینی بپردازد به باجه تلفن رسیدن

¾    کارت تلفن داری  

¾    اره

¾    می خوام به مریم زنگ بزنم

ساسان کمی از کیوسک فاصله گرفت و فقط حرف های خشایار را می شنید

¾    سلام مریم چطوری؟امروز میای بیرون ؟نه !! راستی عزیزم می دونی امروز چندومه؟می دونی!! خوووب من باید برم خداحافظ

¾    خوب حرفت تموم شد

¾    اره  ممنون

¾    قابلی نداشت

¾



نوشته شده توسط نویسنده گمنام
تاریخ جمعه 25 فروردین 1385 و ساعت 08:04 ق.ظ

|+| نظر ها ()

http://realy_love.mihanblog.com

۲

ادامه داستان

کبودش خندید کلاهش را بر سر کرد از اطاق خارج شد داشت از پله ها پایین می امد خانم اگنس را دید که بر پایین پلکان ایستاده خانم اگنس با نگرانی به او نگاهی انداخت

¾   سلام خانم اگنس

¾   حالتون چطوره دیروز بدجوری زدنتون

¾   راستی شما رستوران یا محلی برای خوردن غذا دارید؟

خانم اگنس با دست به اطاقی اشاره کرد و گفت اینجا غذاخوریهجو با تکان سر تشکر کرد و به طرف دری که اگنس نشان داده بود رفت اطاق نسبتا بزرگی بود که دور تا دور ان میزهای غذا خوری چهارنفره داشت و مثل بقیه جاهای خانه تمیز بود او به اطراف نگاهی انداخت چند نفر به نشانه سلام دست خود را نزدیک کلاه خود بردند یا به او لبخند زدن جوانا نیز با لبخند جواب انها را داد ومیزی نسبتا دور و خالی را انتخاب کرد صندلی را عقب کشید و بر روی ان نشست کلاه خود را بر روی میز گذاشت و منتظر گارسون ماند نوه اگنس که تازه متوجه ورود او شده بود و از دید جوانا به وجد امده بود نزدیک امد   جوانا به او نگاه دقیق تری انداخت پسری با موهای طلای قدش نسبتا بلند تر از سنش بود و با چشمان قهوهای پررنگش به جوانا نگاه می کرد و از او چشم بر نمی داشت  لباس نسبتا ساده ولی مرتبی به تن داشت دستش را جلو اورد و با جوانا دست داد  

¾   سلام اقای جانسون من مایکلم

¾   مایکل من رو جو صدا کن باشه؟

¾   باشه جو چی می خوری؟

¾   هرچیزی که باشه برام فرقی نمی کنه

     لبخند زد و رفتن مایکل را تماشا کرد با خود فکر می کرد در تمام عمرش که دختر بوده انقدر هیجان نداشته و اتفاقی برایش نیوفتاده ولی حالا در عرض یک روز .. کسی وارد رستوران شد که توجه جوانا را به خود جلب کرد دختری با موای سیاه رنگ چشمانی سبز صورتی سفید اندام ظریفی داشت و قدش تا شانه جوانا می رسید او همان دختری بود که دیروز باعث کتک خوردن جوانا شده بود چشم دختر به ارامی در کندو کاو بود انگار دنبال کسی می گشت چشمانش به نقطه ای که جوانا نشسته بودخیره شد  به جوانا لبخند صمیمانه زد و به سمت او امد قلب جوانا به تاپ تاپ افتاد با خود فکر کرد اگر العان در لباس یک دختر بود همین قدر می ترسید ؟

¾   می شه اینجا بشینم؟

جوانا بر خود مسلط شد و اب دهان خود را قورت داد سپس به او لبخند گرمی زد البته چرا که نه؟ازصندلی اش بلند شد و صندلی رو به رویش را کمی عقب کشید تا او بنشیند متشکرم اقا دختر جوان دقایقی سکوت کرد سپس نفس عمیقی کشید و شروع به صحبت کرد اقای جانسون من از اتفاق دیشب واقعا متاسفم من باید از شما سوال می کردم که اونجا چکار می کنید تازه شما حضورتون رو اعلام کردید سپس به چشم کبود و لب قاچ خورده جوانا نگاهی انداخت و با تاسف سرش را تکان داد و ادامه داد اسم من جسیکاست شما من رو جسی صدا کنید و منتظر عکس العمل جوانا شد

¾   خوشوقتم جسی اسم کوچک من جوست شما من رو جو صدا کنید

مایکل با یک سینی به سمت انها امد بیا جو این هم صبحانت سپس صبحانه جسی را هم بر روی میز گذاشت رو به جسی کرد این هم صبحانه همیشگیتون چون می دونستم سفارش همیشگیتون همینه خودم براتون اوردم جسی با محبت لپ مایکل را کشید متشکرم مایکی جو دست در جیبش کرد و به دست مایکل داد بیا اینم پول صبحانه ها مایکل به پول نگاهی انداخت اما جو این خیلی زیاده

¾   خوب این پول دو پرسه تازه پول نگهداری از اذرخش رو هم باید بدم و انعام کسی که این کارو کرده درسته؟

مایکل چشمکی زد و برای سفارش گرفتن از دیگران رفت

جسیکا با دلخوری گفت شما نباید این کار را می کردید جوانا کمی جا خورد پرسید چرا نباید این کار رو می کردم؟خوب چون اما با نگاه دلخور جوانا حرفش را نیمه تمام گذاشت جوانا نفس عمیقی کشید چه بوی دلپذیری بی نهایت گرسنه بود به صبحانه اش نگاهی انداخت درون ظرفش یک تخم مرغ با تکه ای بزرگ گوشت بود و در گوشه بشقاب مقداری نخود سبز ابپز قرار داده بودن جوانا با کادر و چنگال شروع به تکه تکه کردن تخم مرغ و گوشت خود کرد سپس با چنگال در دهان خود گذاشت و شروع به جویدن ان کرد سپس متوجه جسیکا شد او طوری جوانا را نگاه می کرد که انگار یا تا به حال او را ندیده یا مردی ندیده ایا او کار اشتباهی کرده بود جسی به میزی کمی دور تر اشاره کرد با دست گوشت را گرفته بود و ان را با دندان گاز می زد سپس به مرد دیگری نگاه انداخت که انچنان دهانش پر بود که تکهای نیمرو از دهانش افتاد جوانا اشتباه خود را فهمید البته اگر درست غذاخوردن را می توان اشتباه نام گذاشت جوانا صندلی خود را جلوتر کشید و پرسید هی جسی اینا از کجا اومدن از قحطی من از دیروز تا حالا هیچی نخوردم اینا چشونه که اینجوری غذا می خورن ؟جسیکا لبخند زد و مشغول خوردن صبحانه اش شد جوانا پس از تمام کردن صبحانه از روی صندلی بلند شد کلاهش را از روی میز برداشت من دیگه باید برم خوشحال شدم و دستش را دراز کرد و با او دست داد من هم همینطور از در خارج شد مایکل به سمت او دوید

¾   هی جو می خوای اسب تو رو بیارم؟

¾   اوهم

¾   پس صبر کن الان میارمش

بعد از ده دقیقه او امد با یکی از دستانش باسنش را گرفته بود لباس خاکیش گواهی بر تلاش نافرجام برای سوار شدن براسب می داد و با یکی دیگه از دستانش طناب اسب را گرفته بود و زیر لب با خود حرف می زد جوانا کلمه کله پوک و قاطر را تشخیص داد اینم اسب جوانا پاهایش را بر رکاب اسب گذاشت با دستش ضربه تسلی بخش به مایکل زد ممنونم پسر مایکل اخم هایش در هم رفت و دست به سینه ایستاد یه لحظه صبر کن ببینم پس چرا تورو زمین نمی اندازد جوانا با غرور به اسب استثنای اش نگاهی انداخت و جواب داد اذرخش به هر کسی سواری نمی ده ((هیها،هیها ،هیهااااااا)) او نمی دانست به کجا باید برود به اطراف نگاهی انداخت زن و مرد جوانی از بانک خارج شدن او به سمت بانک رفت و وارد انجا شد صاحب بانک مرد لاغر اندام وتاس و موهایش خرمای بود و بسیار مضطرب به نظر می رسید جوانا به نزدیکی مرد رفت مرد چنان سری از جایش بلند شد که انگار بر روی صندلی پر از میخ نشسته با صدای لرزانی پرسید

¾   اقا چه کاری از من بر میاد ؟

  من می خوام جوانا دستش را در جیبش برد ناگهان صحنه ای را دید که در جا می خکوب شد صاحب بانک کیسه های پول را روی میز قرار می داد و گفت شما جو جانسون هستید ؟همونی که فرانک تک سوار را شکست داد؟اره مرد نزدیک بود گریه کند اقای جانسون با من کاری نداشته باشید من هرچقدر که بخواهید به شما می دم جوانا با عصبانیت سر مرد فریاد کشید

¾   منظورت اینه که من دزدم ؟

سپس بسته پول را در اورد و به مرد داد یه حساب می خوام به اسم خانم جانسون باز کنید اون خواهره من بود الان مرده کسی که پول های ما پیششه من رو نمی شناسه مرد کارش را تمام کرد جوانا نگاه تحقیر امیزی به او انداخت و با سرعت خارج شد سپس رفت تا برای اقای کوارتر تلگراف بزند

¾   اقای کوارترعزیز امیدوارم حال شما خوب باشد این شماره حساب من 126527 است ج.جانسون

جوانا از شهری که وارد ان شده بود چیزی بجز خوشونت ندیده بود ولی می دانست که انجا خواهد ماند خودش در تعجب بود که چرا اینجا او در بوستن می توانست زندگی بهتری داشته باشد هی جو سلام رفیق چطوری؟جوانا سر خود را برگرداند او فرانک بود

¾   سلام فرانک

¾   جو نظرت در مورد یه نوشیدنی چیه؟

¾   اگر مهمون تو باشم چرا که نه نظرت در مورد یه لیوان  لیمونات خنک چیه؟

¾   جوانا ازگفتن این حرف  پشیمان شد فرانک ابروان خود را در هم کشید درست در لحظه ای که جوانا می خواست معذرت خواهی کند لبخندی زد و گفت اره بیا بریم

¾   فرانک؟

¾   چیه؟

چرا به تو می گن فرانک تک سوار فرانک لحظه ای ایستاد و رویش را به او کرد اما هیچ نگفت انگار داشت فکر می کرد که چطوری توضیح دهد  خوب می دونی تو اولین دوست منی چشمان جوانا از تعجب گرد شده بود ولی دو باره به خود مسلط شد نمی دانست این سوال را از او بپرسد یا نه بلاخره دلش را به دریا زد

¾   چرا تنها بودی و دوستی نداشتی؟

¾   خوب می دونی من از هیچکس خوشم نمیاد شایدم به خاطر اینکه به کسی احتیاج نداشتم  و با لحنی بی تفاوت ادامه داد شاید هم کسی هم تا به حال شکستم نداده بود از این کلمه جوانا یکه خورد فرانک دوباره به راه افتاد و ان دو به راه خود ادامه دادن این بار فرانک او را به جای دیگری برد کاواره نسبتا شیکی اینجا هم می تونی نوشیدنی بخوری دلت خنک بشه هم می تونی چشم هات رو تقویت کنی و اگر خوش شانس باشی پول به جیب بزنی و با صدای بلند قهقه زد جوانا منظور او را متوجه نشد اما او نیز با دوستش خندید هر دو وارد شدن بر روی صندلی نشستن فرانک با صدای بلند گفت برامون دو تا لیمونات خنک  بیار جوانا می دانست فرانک از بلند گفتن این موضوع قصد دیگری داشت و فقط طرف صحبتش گارسون نیست موسیقی ملایم و زیبای در بالای سن می نوختن اما کسی به انها توجهی نمی کرد فقط گاهی نیم نگاهی به انطرف می انداختن وقتی هر دو لیمونات را سر کشیدن جوانا مشکلی که ذهنش را ازار می داد بیان کرد

¾   فرانک من یه کار خوب نیاز دارم با پول خوب ولی دوست ندارم کس زیادی  درو ورم باشه

 فرانک کمی چرخید که رو در روی او قرار گیرد و مدتی به فکر فرو رفت

¾   خوب تو چکار بلدی؟

جوانا صادقانه جواب داد هیچکار فرانک لبخند تمسخرامیزی زد به تو نمیاد از اون بچه های سوسوله مامانی باشی خوب تیر اندازیت که خوبه ببین من کار سختی دارم اما حقوقش بد نیست خانه ای وجود نداره ولی جالبه البته از نظر من کارت اینه که یه مشت گاو مفت خورو گیر بندازی و ازشون محافظت کنی

¾   فرانک تو بادیگارد اون گاو های مفت خور اون پولدارای که دماقیشون رو شش تا دیگه پاک می کننی؟

با قهقه فرانک همه توجه ها به ان دو جلب شد حتی نوازنده ها نیز وظیفه خود را فراموش کردن نه بابا منظورم همون گاویه که شاخ داره گندست شیر میده ماما می کنه می شناسیش یا بیشتر توضیح بدم؟افراد حاضر همه زدن زیر خنده

¾   نه متشکرم فرانک نیاز به توضیح نیست افتخار اشنای با اونارو داشتم

¾   البته ما قبلا سه تا بودیم یکی از ما اخراج شد اگه تو بیای دو باره سه تا می شیم نظرت چیه؟

جوانا نیازی به پول نداشت اما تا کی می توانست بیکار بنشیند

¾   من با تو میام فرانک

فراک از شادی ضربه محکمی به کمر او زد می دونستم قبول می کنی

همهمه ای از شادی در کاباره به پا شود و همه سرها به سوی سن رفت او با تعجب جسی را دید او لباس اسپانیای سرخ رنگ به تن کرده بود

فرانک چشمانش از شادی برق میزد اره اومدش حالا وقتشه او رفت و با دو بطری بهترین مدل شراب بازگشت

¾   بخور مرد مهمون من لیمونات سلیقه تو بود حالا سلیقه من رو امتحان کن هر بار که می دی بالا به جسی نگاه کن تا معنی زیبای رو بفهمی جسیکا شروع کرد به رقصیدن واقعا زیبا می رقصید فرانک نیم نگاهی به جوانا انداخت منتظر بود او مشروب را بخورد جوانا که می دانست این می تواند در دوستیشان تاثیر بگذارد شیشه شروب را به شیشه فرانک زد

¾   به سلامتی

¾   اره به سلامتی

ایا فرانک انتظار داشت که او احساس خواصی نسبت به جسی پیدا کند این واقعا خنده دار بود اما باید نقش بازی می کرد جوانا می توانست قسم بخورد که در زمان رقص جسی همه لال شده بودن و کسی پلک نمی زد چند جرعه از شراب را نوشید و واقعا شراب قوی و فوق العاده بود فرانک دومین بطری را برای خودش سفارش داد انگار شراب روی او اثر نمی کرد صورتش فقط کمی گل انداخته بود دومی را مزمزه نکرد و یک مرتبه سر کشید کمی به سکسکه افتاد

¾    ((هیک ))جو  نگو ((هیک)) که مجزوبش نشدی

¾   هرگز دروغی به این بزرگی نمی گم

¾   فراتر از زیبایی محشره هی جو به ویلیام نگاه کن با دست مردی را نشان داد اب دهنش راه افتاده توله سگ هار دوباره به جسی نگاه کرد می دونی همه این شهر جسی رو دوست دارن اون یه دختر رقاص کاباره است اما خیلی نجیبه خیلی خوب اسمش رو گذاشتن بوسه ی مرگ چون هر کسی جرعت کنه و بخواد جسی رو ببوسه یا اهانتی کنه اون با کولت کوچیکش فرانک دستش را شبیه اسلحه کرد و نزدیک سر خود قرار داد(( بنگ))موخ طرف رو می ریزه بیرون و جالب اینجاست که هیچ کس اعتراضی نمی کنه و مطمئن باش اگه جسی نمی کشتش من یا یه مرد دیگه می کشتیمش ((هیک ،هیک)) جو؟

¾   بله فرانک

¾   جسی رو برام توصیف می کنی ؟

بر روی صندلیش صاف تر نشست توصیف یه دختر خوشگل رقاص از نگاه یه مرد در تمام امرش فکر نمی کرد چنین کاری را بکند کار سختی به نظر نمی رسید باشه برات توصیفش می کنم مستی بلاخره کار خودش را کرد چون فرانک تیر هوای زد تا حواس همه به او جلب شود سپس با صدای بلندی گفت

¾   این جوان تازه وارد می خواد جسی ستاره شهر ما رو توصیف کنه فکر کردم دوست دارید بشنوید همه ساکت شدن چند نفر صندلی هایشان را چرخواندن تا او را بهتر ببینند جو در گوش فرانک زمزمه کرد یکی طلبم

¾   خوب جسی زیبا و جذاب رو چطور می شه توصیف کرد ؟ بگذار ببینم موی سیاهش مانند شب تاریک و سیاه زیباست اما با ستاره زیبا به نظر می رسه  صورتش نزدیک ترین چیز برای تشبیه ش قرس ماه البته ماه همیشه کامل و در اوج زیبای نیست چهارده شب تمام تلاش می کنه که کامل بشه و با این حال پراز جوشه اما جسی همیشه زیباست و نه جوش داره  چشمانش سبزش مثل باغ باران خورده می مونه و لباش  رو به شراب تشبیح می کنم اما همه ای ما می دونیم هیچ شرابی قدرت مست کنندگی لبای اون رو نداره و در مورد اندامش من قدرت توصیف ندارم البته نیازی هم به توصیف نیست ببخشید اگر نتونستم خوب توصیفت کنم سپس بطری شراب را بالا گرفت به سلامتی تک ستاره قلبمون جسی همه جام ها و بطری های خود را بالا گرفتن و یک صدا گفتن به سلامتی و دو باره صدای موسیقی به گوش رسید جسی شروع به رقصیدن کرد و کسانی که رویشان را به سمت جوانا کرده بودن دو باره به جسی خیره شدن  هی مرد توصیف تو بد نبود یه شراب عالی مهمون منی هی پسر یه بطری دیگه شراب و سه تا بطری الکل به من بده یالادیگه سری باش  ساعت ها گذشت فرانک بیش از هد خورده بود سرش را بر روی میز گذاشت جوانا چند ضربه به او زد

¾   فرانک

¾   هوممم   

¾   دیگه هر چقدر خوردی و دیدی کافیه بیا بریم بیرن

¾   جو من نمی تونم روی پاهام وایسم اضاع خیلی خرابه

¾   خیلی خوب به من تکیه بده

فرانک به او تکیه کرد وزن او خیلی زیاد بود و از دهانش بوی الکل  می داد از کاواره که خارج شدن فرانک گفت رفیق اونجا ابشخوراسب است من رو ببر اونجا فرانک سرش را درون ابشخور کرد اوضاعش کمی بهتر شد هی فرانک خانه تو کجاست

¾   من خانه ای ندارم یعنی یه کلبه خیلی کوچیک و خرابست چون من اکثرا اینجا نیستم

جوانا او را سوار اسب کرد البته مجبور بود بسیار ارام حرکت کنند چون احتمال سر نگون شدن فرانک بالا بود

خوب رسیدیم جوانا فرانک را کشان کشان به درون کلبه برد کلبه بسیار کثیف و پر گردو خاک با هر گامش گردو خاک بر می خواست و فرو می نشست بلاخره او را درون تخته خواب خواباند

¾   خوب فرانک دیگه بگیر بخواب فردا می بینمت

 



نوشته شده توسط نویسنده گمنام
تاریخ یکشنبه 20 فروردین 1385 و ساعت 04:04 ق.ظ

|+| نظر ها ()

http://realy_love.mihanblog.com

سلام دوستان می خواهم یک پیشنهاد بدهم خداییش بقیه داستان رو وقت نکردم بنویسم اما یه داستان دیگر هم هست که من نویسندش هستم می خواهم ان را هم برای شما بگذارم تو وبلاگم نظرتون رو در موردش بگید خداییش خوشتون نیومد بگید

یک نفر با چهار

اسلحه 

در تاریکی شب دخترجوان ، زیبا و قد بلند با موهای  قهویی چشمان عسلی رنگ لبخند بر لب بسیار ارام به سمت خانه چوبی نسبتا کوچکی قدم بر می داشت بدون انکه در بزند وارد خانه شد لحظه ای گذشت سپس دختر با شتاب از خانه بیرون امد مرد جوانی  چند دقیقه بعد پشت سر او به راه افتاد مرد با خون سردی گفت

¾   جوانا صبر کن صبر کن من برات توضیح می دم

 دختر لحظه ای ایستاد چشمانش را بست و به سمت او برگشت ان صورت سفید و خندان دیگر وجود نداشت او انقدر خشمگین بود که صورتش همچون اتشی سرخ رنگی شده بود که هر لحظه سوزانده تر می شد فریاد زد

¾   چطور تونستی تو قلب من را شکستی تو..اوه خدای من  با اون کاری که پاتریک کرد جرج تو چطور تونستی ؟

¾   جوانا اتفاقی که نیفتاده

¾   دیگر صدای جوانا از خشم می لرزید اتفاقی نیفتاده؟که اتفاقی نیفتاده اره برای تو هیچ مهم نیست که پاتریک من رو ول کرد و رفت و حالا تو توی خانه داری بایه دختر ساده و احمق مثل من...

دختر جوان از خانه بیرون امد و با تعجب گفت

¾   جرج این کیه؟

جوانا برای دختر احساس  تاسف می کرد و جواب داد

¾   مهم این نیست که من کیم مهم اینکه اون کیه

 و با سر به جرج اشاره کرد قلبش شکسته بود می خواست به کثافتی که بدون هیچ شرم و تاسفی به ان دو نگاه می کرد اسیب برساند به سمت او رفت دستش را دراز کرد می خواست به جرج سیلی بزند جرج اسلحه خود را کشید جوانا بی حرکت ایستاد دستش را پایین برد و دو گام به عقب برداشت جرج با لحنی کنایه امیز گفت

¾   می دونی من با یه اسلحه ام و تو هیچی نداری تو چی فکر کردی من یه مرد رو که دو اسلحه داشت و توی دعوا می خواست به من سیلی بزنه رو کشتم تو هیچ کاری نمی تونی بکنی و به جوانا لبخن زد

¾   جوانا با صدای بلند پرسید چرا نمی تونم؟

¾   چون تو فقط یه زنی ....

 جوانا با ناباوری به جرج نگاه می کرد نمی توانست باور کند سپس برگشت و به راه افتاد صدای جرج را شنید که فریاد می زد

¾   دیگه نمی خوام ببینمت

¾    جرج اون کی بود ؟

¾   یه مزاحم برو تو عزیزم

 و دیگر جوانا نه چیزی میشنید و نه می دید اشک  از چشمان او چون باران فوران کرد امروز روز تولد جرج بود جوانا ماه ها پول هایش را جمع کرده بود تا برای او هدیه بخرد ناگهان احساس کرد که دیگر دنیا کاملا خالیست  او هیچ کس را نداشت به یاد پدرش افتاد که در بستر مرگ خوابیده بود و جوانا التماس می کرد که به نزد مادرش نرود بابا نه خواهش می کنم من هیچ کسی را جز شما ندارم و پدر با تنها نیرویی که برایش مانده بود دست بر صورت دخترش کشید اشک هایش را پاک کرد لبخندی سرشار از اومید به  او زد سپس چشمانش را بست و جوانا به خوبی می دانست که دگر ان چشمان درخشان و پر محبت باز نخواهد شد مگر جرج نبود که هر روز صدها بار به او می گفت دوستت دارم وقتی که پاتریک رفت مگر جرج نبود که او را در اغوش گرفت و در گوشش زمزمه کرد

¾   عزیزم دیگر قلب تو نمی شکند اگر تو با من باشی من با تو خواهم بود

پس چرا قلب او شکست و او هیچ کاری نتوانست بکند؟صدای در گوشش پیچید که گفت چون تو فقط یه زنی او به خانه خود رسید در را با لقد باز کرد و خود را بر روی تخت انداخت و با خود شروع به حرف زدن کرد اره چون من یه زنم چون من جوانا جانسونم ولی دیگه نیستم از تخت خواب بر خواست اشک هایش را پاک کرد سپس به انبار رفت وسایلش کجاست وسایل پدرم کوش چشمانش در جستجو پیدا کردن چمدان به این سو و ان سو حرکت می کرد انبار تاریک بود اما بلاخره چشمانش به چمدان افتاد چمدانی در گوشه انبار بر زیر چند چمدان دیگر قرار گرفته بود جوانا چمدان را برداشت و به اتاق خویش برد به دنبال چیزی می گشت  سپس با خوشحالی گفت ایناهاشون پیداشون کردم او کمربندی را که از چرم خالص بود و دور تا دور ان تیر بود را برداشت و به کمر زد سپس به دو ششلول نقره ای رنگ که در غلاف به کمربند وصل بود را بیرون اورد و به ان نگاهی انداخت ششلولهای  سبک و از جنس نقره و دسته اش عاج فیل که بر روی ان j  حک شده بود در دستان جوانا قرار داشت جوانا جلوی اینه رفت چشمانش سرخ شده بود می خواست دو باره به حال خود گریه کند اما صدای در گوشش گفت ایا اون کثافت ارزش اشک تو را دارد به دو ششلول در دستانش نگاهی انداخت جوانا سعی کرد ششلول را با سرعت از غلاف خارج کند و بر دور انگشتانش بچرخاند و دو باره درون غلاف جای دهد شب تا صبح به تمرین پرداخت چند بارششلول از دستش رها شده بود و بر روی پایش افتاد اول انگشتانش قدرت چرخاندن  ششلول را نداشت اما نه زیر لب غر زد ونه خستگی و درد را نشان می داد انقدر تمرین کرد تا توانست. نفرت دیوانه کننده ای باعث شده بود با تمام وجود بخواهد یاد بگیرد و احساس می کرد تمام اجزا بدنش با او هم پیمان شدن تصمیمش راگرفت از خانه بیرون امد  و به سمت  مغازه رفت اوه

¾   سلام خانم جانسون چی لازم دارید؟

¾   سلام من بطری و شیشه خالی می خوام

فروشنده که کمی از این خواسته جا خورده بود گفت

¾   خوب می خوایید توش چیزی بریزید چون من چندتا ترک خورده و خراب دارم که می خواستم بندازمشون دور ولی اگر به دردتون می خوره به صورت رایگان در اختیار شما قرار می دم می خواین؟

¾   اوه بله اگر ممکنه؟

¾   حتما مغازه دار به اتاق پشتی رفت سپس با جعبه ای پر از شیشه بازگشت دیگه چیزی نمی خواین؟

¾   چرا دو تا کلت خوش دست و سبک مقدار زیادی تیر برای ششلول و کلت یه کمربند مخصوص حمل اسلحه کلت که تیر هم در اون جابگیره کلت نقره ای رنگ باشه و روی دسته اون j  حک شده باشه راستی دستش هم از عاج باشه

 جوانا این نشانه ها را تند تند برای مغازه دار توضیح می داد و مغازه دار هر لحظه متحیرتر می شد وقتی حرف جوانا تمام شد که به  نفس نفس افتاده بود

¾   خانم جانسون این اسلحه رو برای هدیه می خواین؟

¾    فکر نمی کنم این سوال رو باید پاسخ بدم درسته؟

¾    مغازه دار کمی دلخور به نظرمی رسید تصدیق کرد درسته

 چند نفر وارد مغازه شدن جوانا صدایش را پایین تر اورد

¾   خوب شما این اسلحه که من می خوام دارید؟

¾   مغازه دار با شور و شوق گفت خیلی جالبه من یک هفته پیش دقیقا چیزی رو که شما می خواین رو تو قمار بردم فقط j  روی اون حک نشده که خودم تو حک کردن حروف استادم فقط العان اون اسلحه در خانه من است

¾    می شه به کسی بسپارید تا اون اسلحه را به خانه من بیاورد ؟

¾   بله حتما

جوانا به سمت مرد میان سال با صورت گندومی رنگ که نسبت به سنش چوروک های کمی داشت و تمام موهایش یک دست سپید بود با قامتی راست ایستاده بود رفت تا جوانا به او نزدیک شد کلاهش را برداشت

¾   سلام خانم جانسون

¾    سلام اقای کوارتر شما یکی از دوستان قدیمی پدرم بودید می شه از شما خواهشی بکنم؟

¾   البته مایه افتخار منه که کاری برای شما بکنم

¾    می خواهم خانه من رو با تمام اثاثیه بفروشید البته با قیمت خوب و خیلی زود .می تونید؟

¾   اوه باشه سعی می کنم خداحافظ اقای کوارتر

¾   خداحافظ خانم جانسون

صدای تیر اندازی از خانه جانسون بعد از سال ها به گوش می رسید یک نفر با دو  ششلول سعی می کرد بطری را که برروی یک تخته سنگ قرار داشت با تیربزند

¾   لعنتی چرا بهش نمی خوره الان سه ساعت است که دارم بهش تیر می زنم (تق تق)بازم خالی شد جوانا ششلول های خود را بر زمین انداخت و نشست صدای مرد میان سالی به گوش رسید

¾   اوه خانم جانسون نا اومید نشین

صدا از پشت سر او بود جوانا برگشت

¾   اقای کوارتر اومدین؟

اقای کوارتر از فاصلهای بسیار دور کلتی را به دست گرفت و با اولین تیر شیشه شکست جوانا که تحت تاثیر قرار گرفته بود بی مقدمه پرسید

¾   چطور این کار را کردین؟

¾   کار خاصی نکردم فقط کافیه که یاد بگیرید.

¾    می شه به من هم یاد بدید؟

اقای کوارتر لبخند زد دستش را نزدیک کلاهش برد و گفت البته

¾   خوب اول باید با یه چشمت به هدف نگاه کنید نه اینقدر نزدیک به چشمت نگیر خوبه حالا شلیک کن (تق تق)

¾   اوه ببخشید یادم رفت پرش کنم

اقای کوارتر تیری در نزدیکی جوانا شلیک کرد سپس فریاد زد

¾   یادت رفت تو به دشمن نمی تونی بگی اوه ببخشید یادم رفت دشمن ناجوان مردانه می کشه.و به طرف جعبه پر از بطری رفت و بر روی سنگی دور تر از هدف اول گذاشت با هدف های نه کوچک و نه بزرگ شروع کن چون کوچک به جایی نمی رسی و بزرگ موفق نمی شی حالا شلیک کن

جوانا ششلول سمت راست خود را پر کرد گلنگدن را کشید دستش را بر روی مارشه فشار داد و تیر از ششلول سمت راست خارج شد اما به هدف نخورد و از کنار هدف گذشت جوانا با تاسف سرش را تکان داد

¾    من نمی تونم

اقای کوارتر چند قدم نزدیک امد و گفت

¾   نه جوانا تو نخواستی که بتونی باید بخوای باید به هدفت فکر کنی باید بخوای اسیب برسونی و تنها خواستت اسیب رسوندن باشه باید بکشی وگرنه کشته می شی مثل دوئل و قمار بر سر زندگی فقط یک تیر داری باید با تمام وجود بخوای تیکه تیکه بشه بخوای و عمل کنی جوانا لبخند زد و با اومید واری گفت سعی می کنم

¾   نه دخترم عمل کن باشه؟

¾   باشه .

او ششلول را به دست گرفت چشم چپ خود را بست و چشم راست خود را بر روی بطری ثابت کرد

¾   حالا به جایی بزن که مطمئن باشی کاریه همیشه با دقت به هدف شلیک کن

(بوف)خورده های شیشه به هر طرف پاشیده  شد جوانا از شادمانی بالا و پایین پرید

¾   عالی بود افرین تو مثل پدرت سرشار از استعدادی اون به من تیر اندازی رو یاد داد حالا ببینم با این چکار می کنی

او این بار دو بطری نیم متری هم قرار داد درست در همان جایی که هدف قبلی بود قرار داد حالا با دو ششلول بزن لبخند بر لبان جوانا ماسید

¾   با چشم راست هدف سمت راست و با چشم چپ هدف سمت چپ تمرکز کن حالا بزن

¾    جوانا لبخند زد صبر کنید ششلول سمت چپ خالیه

چشمان اقای کوارتز برق زد می دونستم می خواستم بفهمم می دونی یا نه تو فوق العاده ای او ششلول را پر کرد و با چشمانش همچون عقاب به دنبال شکار به دو بطری نگاه کرد (بوف)چشمانش را به سرعت بست صدای شکستن را شنید و دو باره باز کرد جوانا بی اختیار و از فرط شادی اقا کواتر را در اغوش کشید اقای کوارتر موهای جوانا را نوازش کرد اقای کوارتر او را به یاد پدرش انداخت و به یاد اورد مار زنگی باعث مرگ تک دختر او شده بود

¾   جوانا تو بهترین شاگرد من هستی

 کوارتر خندید جوانا لبخند او را پاسخ داد

¾   ممنونم اقای کواتر

چندین ساعت گذشته بود اسمان عاری از خورشید بود و همه ای شیشه ها شکسته بود و چند سکه سوراخ شده در اطراف به چشم می خورد

¾   راستی اقای کواتر می شه بپرسم برای چی اومده بودید؟

¾   اه بله پاک فراموش کرده بودم برای خانه یه نفر پیدا شده و این هارو هم باید بدم به شما انگار به مغازه دار دو تا کلت و یه عالمه چیز سفارش داده بودی ؟

¾   بله

 اقای کارتر پاکت بزرگی را به دستش داد

¾   بیا این هم سفارشات شما کی قصد فروش این خانه رو دارید؟

¾   هفته دیگه من میرم

¾    دخترم خانه چیز خیلی مهمی است ایا مطمئن هستید؟

¾   اوه اره می خوام برم



نوشته شده توسط نویسنده گمنام
تاریخ جمعه 18 فروردین 1385 و ساعت 02:04 ق.ظ

|+| نظر ها ()

http://realy_love.mihanblog.com

کاملیا و محمد جان از لطف شما متشکرم چشم بازهم می نویسم باور کنید این چند وقته خیلی اتفاق افتاد که اکثرشون خوشایند نبود و نتونستم زیاد بنویسم اما بخاطر گل روی شما می نویسم همین نوشته رو هم سریع نوشتم Smiley



نوشته شده توسط نویسنده گمنام
تاریخ یکشنبه 13 فروردین 1385 و ساعت 12:04 ب.ظ

|+| نظر ها ()

http://realy_love.mihanblog.com

شاید هنوز روزنه امیدی باشد

شاید هنوز قلب گرمم در دستانت باشد

شاید هنوز گرمای عشق مرا

به سوختن دستانت ترجیه دهی

اید هنوز از دوریم اه کشی

و گاه در تاریکی به چشمانت اجازه قطرهای اشک دهی

شاید هنوز چشمانت خیره مانده به جاده

با اینکه می دونی راه دوره و من پای پیاده

شاید هنوز با سراب عشق سر گردانی

من دوستت دارم ایا تو این را می دانی؟



نوشته شده توسط نویسنده گمنام
تاریخ جمعه 26 اسفند 1384 و ساعت 10:03 ق.ظ

|+| نظر ها ()

http://realy_love.mihanblog.com